انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
هم آبشخوران

 

  دو وجود ِ موجود: مرد و زن.

  نخستین حاصل پیوند این دو وجود، خانواده است و محصول بعدی آنها نوعی دیگر از خود یا همان فرزند.

  هزیود به حق در باب "خانواده" چنین سروده است که: "اینک، پیش از هر چیز یک خانه، یک زن، و یک گاو نر ِ شخم زن". زیرا گاو نر برای تهیدستان جایگزین برده است. پس اجتماع طبیعی برای گذران زندگی روزانه، همان خانواده است. خارونداس، اعضای خانه را "همسفره" می نامد و اپیمنیدس اهل کرتا "هم آبشخور".

  از دید پدر و مادر، زندگی خوب ِ فرزند، همان شکم سیر است و باقی حرف مفت.

  مفهوم خانواده از گذشته ی غیرمعلوم باقی مانده، از زمانیکه بشر کفش خودش را میدوخت و نان خویش را می پخت. ولی آنچه که تغییر کرده رابطه ای بوده ماحصل این پیوندها در بین اعضا، در طول سیر تاریخی زمان، در طویله ای بنام خانه.

  آنچه که به نوعی دیگر خود را در رابطه اعضا نمایان می کند، اختلاف حل ناشدنی در شخصیت و اندیشه های پدر و مادر است که بصورت گره در بستر روحی فرزند به حیات خود ادامه می دهد.

  برخورد و حماقت والدین در ارتباط با اعضا، از دیدگاه نیچه بدین صورت نمود کرده که: "بزرگ ترین خطا در قضاوت درباره ی انسان را، پدر و مادرش انجام می دهند. این نکته واقعیت دارد، اما چگونه می توان آن را توضیح داد؟ پدر و مادر تجربه های بسیاری از کودک دارند و نمی توانند آن ها را با هم همگون سازند. می بینیم که جهانگردان در بین اقوام بیگانه تنها در ابتدای اقامت خود می توانند ویژگی های عمومی و متفاوت آن قوم را به درستی دریابند و هر چه با این قوم بیشتر آشنا شوند، به همان نسبت در مشاهده ی ویژگی های خاص و گوناگون آنان دچار مشکل می شوند. هر زمان که به امور نزدیک توجه کنند، دیگر چشمانشان قادر به مشاهده دور دست نخواهد بود. آیا پدر و مادر نیز چون هیچ گاه از دوردست به کودک نمی نگرند، قضاوت درستی درباره اش نمی کنند؟ شاید بتوان این امر را به این صورت نیز توضیح داد که انسان ها عادت دارند به آنچه آنان را احاطه کرده است، دیگر فکر نکنند، بلکه فقط آنها را بپذیرند. شاید بی فکری از سر عادت پدر و مادر دلیل آن باشد که آنان روزی به اجبار به قضاوت و آن هم قضاوت نادرست درباره ی فرزندان خود بپردازند".

  بدین صورت از دید ناظری خارجی با رویکردی روانشناختی می توان اینگونه بیان نمود که، با خلق هر پدر یا مادر توسط پدر و مادری در گذشته، بشر ناخواسته از ابتدا وارث این قضاوت ها و اندیشه های نادرست در مورد فرزند و نسل بعدی خود بوده است.

  شکاف نسلها:

  "شکاف نسلی به عنوان اختلافی در نگرش یا رفتار جوانان و افراد سالمندتر تعریف شده است که موجب عدم فهم متقابل آنان از یکدیگر می شود." (فرهنگ آکسفورد)

  شکاف نسلها، آسیبی اجتماعی-فرهنگی است که از اختلافات شدید روانی و جهت گیریهای ارزشی و  شکل گیری تعاریف جدیدی از نقشها و تفاوت هایی قطبی و شدید بین نگرش ها، ایده ها، هنجارها، باورها، رفتارها و الگوهای نسلهای مختلف ناشی می شود، در حالی که تفاوتهای بین نسلی، پدیده ای رایج در جوامع امروزی است که از تغییرات شرایط زندگی در دنیای کنونی برمی خیزد.

  خانواده ها با وجود دارا بودن شکاف نسلی در بین اعضا و توجه به ساختار شکنی فراگیر و تفکیک همه حوزه‌های سنت از مدرن و ارزش زدایی از ته مانده‌های سنتهای کهن و نا سازگار با شرایط نوین و باز اندیشی در اعمال و رفتار، کماکان بی اعتنایی خود را به این موضوع بیش از پیش نشان می دهند.

  با وجود تضاد ارزش های حاصل از شکاف نسلها، رویکرد پارادوکسیکال موجود راهکارهای زیر را برای برون رفت بیان می کند:

ü        توافق: نسل های دعوی بدلیل ارزش های والاتری که هر دو نسل به آن معتقدند,مصالحه کنند.

ü        معامله: ارزش های هر نسل در معامله ای آزادانه تبادل می شوند.

ü    قدرت و زور: چنانچه راهکار های توافق و معامله کار ساز نباشد, نسلی که قدرت بیشتری را در اختیار داشته باشد مسلط و چیره خواهد شد.

  حائز اهمیت است که، هر نسلی در ابتدای دوران خود، در فضایی رشد می کند که،  با توجه به تفکرات نسل قبل طرح ریزی شده، با این حال فشار و بحران همین اندیشه ها بر آن باعث بروز شکاف می شود.  واژگونی عقاید بلافاصله پس از واژگونی نهادها رخ نمی دهد و در گذشته، عقاید جدید، مدت های مدیدی را در سرایی تهی و پنهان با تفکرات خویش سر می کنند و از سر نیاز ذخیره می شوند. این بستر ذخیره ساز، عقاید جدید را به محصولی از بحران عقاید پیشینیان بدل می سازد، که توانایی نفی و فنای مولد خود را دارند.

  برای نسل حاضر، این شکاف، پدیده "تحول خاموش" را به ارمغان آورده و بعد گذار از تحولی خاموش در فضای خانواده، دوره ای فرا می رسد که جامعه شناسان نام آن را "دوره زایمان" می گذارند. محصول این دوره، فرزندی خاموش ولی، عصیانگری ویرانگر است.

  در فضای کنونی، توصیف خانواده به "هم آبشخوران" ی که ناگریز از برطرف ساختن نیازهای متقابل صرفا حضوری در شکاف نسلی موجود، در "طویله" ای بنام خانه، "همسفره" همدیگرند، سخنی به گزاف بر زبان نرانده ایم.

 

دوشنبه 26 فروردین 1387
ژان ژاک روسو، ژوکری که جوک "قرارداد اجتماعی" را گفت

 

اصالت اجتماع، کیفر مرگ، اصالت فرد

 

   چزاره بکاریا، از پیروان ِ فلسفه ی قرارداد اجتماعی ِ روسویی است. وی درباره ی تکمیل این نظریه و چگونگی پیدایش ِ قوانین کیفری در قرارداد اجتماعی می گوید:

   " قوانین، شروطی هستند که، انسانهای مستقل و منفرد برای گردهمایی به دور یکدیگر پذیرفته اند. انسانهایی که از وضع دائمی ِ ستیز با یکدیگر و آزادی ای که سرشت ِ ناپایدارش، بهره مندی از آن را، بیهوده می گرداند به تنگ آمده اند. بنابراین، آنها بخشی از آزادی خود را فدا کرده اند تا از بقیه ی آن در نهایت ِ آرامش بهره مند شوند. مجموع این قسمتها که برای خیر و صلاح و آرامش هر یک ایثار شده است، حاکمیت یک ملت را به وجود آورد و هیات حاکمه، امین و مدیر قانونی آن گردید. ولی تنها تشکیل این سپرده، کافی نبود. لازم بود در برابر تصرفات شخصی هر یک از افراد، از آن دفاع کرد. افرادی که نه تنها در صدد بیرون آوردن سهم خود از سپرده هستند، بلکه سعی دارند سهم دیگران را نیز غصب کنند. بنابراین، می بایست با براهین محسوس و کافی، روح خودکامه ی هر انسانی که می کوشد، قوانین جامعه را در تاریکی و آشفتگی گذشته فرو برد، از این کار منصرف کرد. این براهین ِ محسوس همان کیفرها هستند که به زیان کسانی که از قوانین تجاوز کنند مقرر شده است."

   به عقیده بکاریا، بنیان و حدود قدرتی که انسان می تواند به طور مشروع به انسان دیگری تحمیل کند، در همان "پیمان صریح یا ضمنی انسانها" نهفته است. از نظر او، کیفری درست و عادلانه است که آرامش اجتماع را تضمین کند و در صورتی نادرست است که از حد لازم برای سلامت اجتماع بیرون رود.

   پیروان فلسفه ی قرداد اجتماعی به دنبال "منفعت اجتماعی" در لقای پرچم ِ "بیشترین خوشبختی برای بیشترین افراد" هستند.

   بکاریا می افزاید، گردهمایی انسانها در جامعه توافقی بر پایه ضرورت تنها نیست، سودمندی آن نیز منظور نظر است. بنابراین، مکافات بزهکار باید ثمربخش باشد و از اجرای آن نیز سودی عاید اجتماع شود.(نظریه ی سودمندی کیفر)

   وی، بر حقانیت مجازات و کیفر مرگ، اصرار نمی ورزد، اما استدلال می کند که "حق کشتن" وجود ندارد، زیرا هیچ عضوی از جامعه نمی تواند در قالب "پیمان اجتماعی" بپذیرد که جانش فدا شود. استدلال اساسی بکاریا این است که روان انسان بیشتر تحت تاثیر مدت مجازات قرار گیرد تا سختی مجازات.

   "نمایش وحشتناک اما زودگذر اعدام ِ تبهکار، قویترین عامل بازدارنده در مقابل جرایم نیست، بلکه نمونه طولانی و مدام یک انسان محروم از آزادی است، که به مانند یک حیوان ِ بارکش، با تحمل خستگی و رنجهای شدید، خسارت جامعه ی زیان دیده از عمل خود را جبران می کند."

   به همین دلیل است که بکاریا "بردگی دائم" را جانشینی برای مجازات مرگ پیشنهاد می کند. با همه اینها، وی در دو مورد کیفر مرگ را می پذیرد: یکی، موردی است که وجود تبهکار"می تواند دگرگونی خطرناکی در شکل حکومت ایجاد کند"، این مورد شامل آنچه ما آن را جرایم سیاسی می نامیم، می شود. دوم، آن هنگامی است که مرگ تبهکار "تنها عامل بازدارنده ای است که موجب انصراف سایرین از ارتکاب جرم است".

  

   فرانک، فیلسوف فرانسوی در نقد نظریه ی قرداد اجتماعی، معتقد است که چنین نظریه ای کاملا با مبانی آن در تضاد است. زیرا، "حق طبیعی غیر قابل انتقال و اسقاط است و نمی توان آزادی، حیات، عقیده و ... را به دیگری انتقال داد". این نظریه ی فرانک بر پایه نظریه فردگرایی برای دفاع از اصالت فرد تلقی می شود.

   گارو، حقوقدان فرانسوی در نقد نظریه سودمندی کیفر، این فرضیه را که هدف جامعه حفظ وحمایت حقوق مردم بوسیله مجازات است را رد می کند و می گوید: "این یک مغالطه است. زیرا این درست نیست گفته شود که هر وسیله ای برای حمایت حقوق، عادلانه است، هدف وسیله را توجیه نمی کند. اینکه چرا کیفر وسیله موجهی است، معلوم نیست".

    رُسی در باب نقد تز ِ سودمندی کیفر عقیده دارد با چنین بینشی " انسان در قرارداد اجتماعی وسیله ای بیش نیست که به کار گرفته می شود، مُثله می شود، خودسرانه لگد مال می شود، بی آنکه حق مقاومت و شکوه و زاری داشته باشد".

   گیزو در کتاب مشهور خود "کیفر اعدام در جرایم سیاسی" می نویسد: "انسانها هرگز قدرت ِ تحمل ِ دیدن ِ کیفر ِ فعلی را که به عصمت آن شهادت داده اند، به دست آدمی ندارند".

   منتقدان، کیفر مرگ را به "جنگ جامعه علیه فرد" تعبیر می کنند.

   بعضی از نقدهایی که به نظریه ی قرداد اجتماعی وارد شد، راههای مناسبی را برای گریز جانیان و بزهکاران از قانون فراهم آورد. جانیانی که حتی به تعبیری، قادرند بیشتر از قحطی و خشکسالی، بشر را قتل عام کنند.

 

   آنچیزی که مسلم است، این است که انسان با انعقاد قرارداد اجتماعی فقط شکل نابودی و محدودیت خود، از آزادی هایش را عوض کرد. برخی از فلاسفه معتقدند که زندگی انسان به صورت انفرادی و بدوی به "جنگ همه علیه همه " می انجامید. ولی مطمئنا یک انسان قویتر از این "جنگ همه علیه همه" می بایست بهره ای دیگر می برد، زیرا کشتن، دیگر نیاز انسان ِ قویتر را ارضا نمی کرد، بلکه بعد از مردن همه، انسانی باقی نمی ماند که نیازهای انسان پیروز را برآورده کند، از اینرو انسان قویتر در کنار کشتن ِ ضعیف تر، به فکر استثمار انسان ضعیفتر برای انجام دیگر نیازهای انسان قویتر افتاد.

   انسان ِ ضعیف و ضعیفتر برای رهایی از چنگال انسان قویتر، به فکر اجتماع و قانون افتاد، غافل از اینکه بداند، انسان قویتر در پی کشتن او نیست، بلکه بردگی وی را طلب می کند، حالا چه بهتر که این بردگی به رضایت و خواست ِ خود ِ انسان ضعیفتر باشد.

   شاید روسو با پیشنهاد جوک "دفاع یا قرارداد اجتماعی" در پی این نبود ولی عملا در اجتماع، انسان قویتر انسان ضعیفتر را برده ی خود می کند. شاید از نظر برده یا همان انسان ضعیفتر، مردن بهتر از بردگی دائمی باشد.

   از نظر اورتولان "زندگی در جامعه، صرف نظر از گونه های متغیر آن نه تنها برای او مشروع، بلکه تحمیلی است".

   روسو، با بیان وضع طبیعی ِنخستین، برای کامل کردن جوک خود، گویی منظور خود را وضع یا حدی فرضی قلمداد می کند. روسو این وضع را حالتی می داند که "دیگر وجود ندارد، شاید هرگز وجود نداشته است، و احتمالا هرگز وجود نخواهد داشت...."

   روسو همچنین در رساله "گفتار در عدم تساوی" خود با تاکید بیشتر بر وضع طبیعی انسانهای بدوی، آن را برای ولتر می فرستد و ولتر در جواب می نویسد: "کتابی که بر ضد نژاد بشر نوشته اید، رسید و از این بابت از شما متشکرم. هرگز برای احمق ساختن ِ ما مردم، چنین ذکاوتی بکار نرفته بود. انسان با خواندن کتاب شما، میل می کند که چهار دست و پا راه برود. اما من چون بیش از شصت سال است که این عادت را، از دست داده ام، با کمال تاسف،احساس می کنم که از سرگرفتن آن برایم مقدور نیست...."

 

   از آنجا که انسان با ورود به اجتماع، بخشی از آزادی خود را فدا می کند تا از بقیه ی آن در نهایت ِ آرامش بهره مند شود، این روند با پیشرفت اجتماع، به محدودیت تمام آزادیهای انسان منجر می شود.

   هیچوقت شعار دانشجویان فرانسوی در جنبشهای جمهوری پنجم فرانسه، را از یاد نبرید: "بیایید، ممنوع کردن را ممنوع کنید" و من می گویم "بیایید آزادی هایتان را آزاد کنید"

 

پ.ن.

1- این پست، خلاصه ای از یادداشت های من، تحت همین عنوان است که به بررسی و نقد آثار و نوشته های روسو می پردازد. در این پست، شما، وضعیت انسان در قرداد اجتماعی ِ رسویی و پیامدهای کیفر مرگ در اصالت اجتماع و فرد منعکس شده در یکی از بخشهای یادداشت را مطالعه کردید.

2- این پست، در پی رد یا تایید هیچگونه اصالتی اعم از اجتماعی یا فردی نیست. برداشت من از اصالت اجتماعی و فردی با معنای عام آن متفاوت است.

3- حق حیات و حق آزادی دو مبحث مهم برای بشر در طول تاریخ می باشد که در نظریه های اندیشمندان جای ویژه ای را به خود اختصاص داده است. براورده نشدن حقوق آزادی و حیات انسان ها همیشه چالش برانگیز بوده است. بعضی از اندیشمندان حاضر ِ پیرو این نظریه، با تغییر دادن برخی از مبانی این تز، به دنبال نظریه ای محکم تر برای دفاع از منفعت اجتماعی هستند.

4- روسو و افکارش به موزه تاریخ پیوستند. روسو یک فیلسوف نبود، بلکه فقط یک ژوکر، شاید ژوکری متفکر بود.

 

دوشنبه 20 اسفند 1386
سانسور ِ پازل ِ سکس

 

سکوت هایی که به ضرب ِ حرف نزدن، سکوت را تحمیل می کند. سانسور. ممنوعیت. سکس. 

                                                                                                                                                "فوکو"

 

   " چرا هیچ خلوت عاشقانه ای، خلوت نیست، ازدحام جمعیت است در تختخوابی دو نفره ؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهره هایی تماما گوناگون ؟ چرا عاشق کسی می شویم، اما با کس دیگری به بستر می رویم ؟ چرا عشق جماعی است دسته جمعی که در آن هر کسی، هر کسی را می گاید، جز من که همیشه گاییده می شوم ؟ نکند سر بر شانه ی تو گذاشته بودم، مفیستو، وقتی به درد گریه می کردم ؟ "

                                                                        " وردی که بره ها می خوانند"  رضا قاسمی

 

ای شما فرزانگان، سرشار از حکمتی والا و ژرف

شمایی که می اندیشید و می دانید

چگونه، کجا و چه هنگام همه چیز جفت می شود

چرا می بوسند و عشق می ورزند ؟

ای فرزانگان ِ اندیشمند، به من بگویید

بر من چه گذشته

بکاوید و بگویید کجا، چگونه، چه هنگام

و چرا چنین بر ما گذشته است ؟

                                         اثری از گوتفرید آگوست بورگر در کتاب متافزیک عشق از آرتور شوپنهاور

 

   در زمانی نه چندان گذشته " در مورد مسائل جنسی سکوت حاکم شد. زوج ِ مشروع و تولید مثل گر قانون وضع کرد. این زوج، خود را به منزله ی الگو تحمیل کرد، هنجار را ارج نهاد، حقیقت را در اختیار گرفت، حق سخن گفتن را برای خود حفظ کرد و در عین حال اصل رازداری را به خود اختصاص داد. در فضای اجتماعی، همچون بطن هر خانه، اتاق والدین، تنها مکان ِ رابطه ی جنسی ِ پذیرفته شده، اما مفید و بارآور بود. مابقی باید رنگ می باخت، نزاکت رفتاری از بدن ها پرهیز می کرد و نزاکت کلمات، گفتارها را پالوده می کرد. اگر بر ناباروری پافشاری می شد و بیش از حد نمایان می شد، جایگاه امر نابهنجار را می یافت، و در نتیجه، نابهنجاری تلقی می شد و سزاوار مجازات بود.

   در همه ی جاها بغیر از اتاق والدین، روسپی خانه ها و بیمارستانها، پاک دینی مدرن، حکم سه گانه ی خود، یعنی حکم ممنوعیت، عدم وجود و سکوت را تحمیل می کند.

   و در این دوران، رفتارها صریح شد، گفتارها بی حجب و حیا، تخطی ها آشکار، بدن ها عریان می شد و به سادگی با هم می آمیخت. کودکان ِ بی حیا، بی ملاحظه و بدون شرم در میان ِ خنده های بزرگترها وول می خوردند: بدن ها " جلوه نمایی می کردند."

   روی هم رفته، ما تنها تمدنی هستیم، که در آن متصدیان، حقوق می گیرند تا به هر آن کس که رازش را بیان می کند، گوش فرادهند: گویی نیاز به سخن گفتن در مورد سکس و منفعتی که از آن انتظار می رود، آن قدر از امکانات گوش سپردن فراتر است که حتی برخی گوش هایشان را اجاره می دهند.

 

                                                                                       "اراده به دانستن" میشل فوکو

 

   "زندگی خصوصی نباید هیچ چیزی را از قلم بیندازد، هیچ چیزی وجود ندارد که از آن شرمنده باشیم......، هرگز نمی توان کاملا سرشت انسانی را شناخت."

                                                                                         "کتاب زندگی خصوصی من"

 

   انسان ها برای برقراری یک رابطه با نیاز جنسی، مستلزم رعایت حق تقدم برای رابطه ی جنسی دیگری هستند.

                                                                                                       " فروید "

 

   هر فردی، به نظر خودش، برای دیدن یک صحنه، خواندن یک نوشته و فکر کردن در مورد سکس صلاحیت دارد، حال آنکه وقتی همین فرد، در جمع قرار می گیرد، خودش، صلاحیت خودش را در جمع در مورد سکس زیر پا می گذارد. این قاعده در مورد تمامی افراد، در جمع هایی که رابطه ای ضمنی با هم ندارند، صدق می کند.

 

پ.ن.

1- مبنای نگاه من به نظر ِ شما در این بلاگ، بر پایه ی اطلاعات و معلومات قبلی شما نیست، اساس آن بر مبنای تفکر شما، بعد از خواندن متن ِ پست می باشد. نظر هر شخص اعم از مطلع و امی، بدلیل قدرت تفکر آنی ِ انسان بعد از خواندن هر نوشته، مورد پذیرش احترام قرار می گیرد.

احترام متقابل من، نشات گرفته از احترام و و نوع برخورد شما با موضوع است.

2- این پست، نظر به چیستی و چرایی عمل سکس در فلسفه، آثار سکس در محیط در جامعه شناسی، بررسی شخصیت انسان در فرایند سکس در روانشناسی، کیفر ِسکس به عنوان تابو در ایدئولوژی دینی در علم حقوق و هر آنچه ذهن ِ شما، در اولین بازتاب متن، استنباط می کند، می تواند مورد بحث قرار گیرد.

3- تذکر: لطفا از روش های دیالکتیک سقراطی در نظر دادن، خودداری کنید.(وام گرفتن صریح و با ایهام از متن در برخورد با متن)، مطمئنا هر شخصی این روش را پیش بگیرد، می داند به چه منتهی می شود، نترسید به چیز بدی ختم نمی شود(تا تعریف من از "بد" چه باشد)، این پ.ن.3 شوخی بود، ولی این را بدانید هیچ چیز جدی تر از شوخی نیست.

موضع گیری خصمانه و غیرعقلانی بعضی از افراد در برخورد با موضوعاتی این چنینی باعث واکنش نویسنده شده، دوستان به دل نگیرند.

4- در عوض ِ پ.ن. 3 می توانید در پی دیالکتیک هگلی، پس از کشف تز و آنتی تز، در جستجوی سنتز، مسئله را به نقد بکشید.

 

 

دوشنبه 15 بهمن 1386
فلسفه ی تفکر

 

" فکر چیست؟ "

" فکر" چیز نیست. در واقع "چه چیز" فکر است؟

حال غافل از آنیم که باید فکر کنیم که : " فکر چیست؟ "

به " تفکر" فکر کنید، قبل از اینکه " تفکر" شما را به فکر وا دارد.

شاید، فقط شاید، زایش ذهن باشد

و شاید یکی از وجوه ذهن

اگر و تنها اگر، این انگاره، مفروض باشد، برای فهمیدن "فکر" باید به تصویر آن توجه شود.

در حالی که برای درک تصویر هم، باید تصویر ِ تصویر را نظر انداخت.

این همان سفسطه فکر ِ ذهن است که شما را غرق در دریای نافهم ِ فهم می کند.

در واقع، در این، تسلسل زایش تصویر، پدیده ای شکل می گیرد مبهم تر و دست نیافتی تر از قبل.

این زنجیره توالی در پایین ترین طبقه نیز مصداق دارد.

اگر وتنها اگر، این انگاره، مفروض نباشد.

بدین معنا که، مستقل است، این سوال، پاسخ را طلب می کند که :

استقلال ِ خود را، مرهون چیست؟

 

من به "فکر" فکر می کنم.

" فکر"

شاید، فقط شاید، هر آنکه خلق می کند، بیش از یک " فکر" نباشد.

و شاید، آنکه "خدا" می نامندش، فقط " فکر" باشد.

به " فکر" فکر کنید، قبل از اینکه " فکر" شما را به فکر وا دارد.

 

پ.ن.

آیا تا به حال، کسی استدلال کرده که، معنای یک واژه، به راستی، همان چیزی است که در واژه بازتابیده شده.

که حال، می خواهید مفهوم" تفکر" را، در قالب کلمات بزایید.

نکنید این کار را.

واژگان، معنای "فکر" و "اندیشه" را تحریف می کنند.

در واقع، "تحریف" را هم تحریف می کنند.

تصور کردن ِ این که، چیزی را می دانید در حالی که در حقیقت آن را نمی دانید، خطای مهلکی است که همه مستعد آن هستند.

تصور چیزی یا تصور خصوصیاتی برای چیزی، منجر به ضرورت وجود آن نمی شود.

زبان و بیان، مانع تفکر حقیقی است.

شاید، حقیقت فکر، به منزله هم آوایی و همگونی میان اندیشه ها باشد.

 

دوشنبه 24 دی 1386
نازای آبستن

 

ای انسان، تو را نهیب می زنم و تازیانه ِ بیرحمانه ِ اندیشه را، بر تو فرود می آورم

چرا خود را تکثیر می کنی ؟

جنایت پدران و مادران ِ گذشته در زایش را، روا نمی دارم بر فرزندان ِ آینده

از مغز و رحم خود، گهواره ای برای آسایش نسازید

این خطوط، نتیجه زایشی بدون فکر است

سیل طغیانگر هستی می آید، موجش شما را به دگردیسی فرا می خواند

نزاع ِ درون را جراحی نکنید، بلکه سِقط کنید

از چه می هراسید ؟

چه می کنید ؟

آرزوهای نارس خود را، در قالب جنین می زایید یا اوهام ِ پریشانی ِ جوانی تان را

یا ویارهای دوران بارداری تان یا وسوسه های دوران بلوغ تان را

چه کاشته اید در این سرزمین بی حاصل

چرا قطره ای از هیچ را، در رحم می چکانید یا در ذهن می پرورانید

و بعد ناقص می زایید

چه شده است شما را نازای آبستن

مشق ِ زایش را تمرین می کنید

یا حماسه ی زایش را رقم می زنید

ریزش اسپرم ِ ذهن را متوقف کنید

این جنین دارد سرش از پایین بیرون می زند

دست نگهدارید

این جنین بوی نا و کهنگی می دهد

با زایش آن، چه را به او هدیه می دهید ؟

تشنج، تهوع، تدنیس، یا تدمیر را

این زایش ِ برهنگی خود است، سِقط کنید خودتان را

چشمه ها رابشویید

 

و من چه که سری آبستن را بر تن حمل می کنم

و می زایم فکر و اندیشه ای پوچ و گاه پوچ تر از پوچ

و سقط می کنم مرتب آنها را پی در پی

مطمئنا خودی دیگر نمی زایم، مطمئنا سِقط اش می کنم

من به تهی باز می شوم و قتل عام صبری قبرستانی را نظاره می کنم

چنین زایشی درد دارد، چند ماهی است دارم عذاب می کشم

دیگر زاییدن جفت و لذت و بستر نمی خواهد

و

این اضمحلال عریکه (فنای ذات) نیست، این مسخ ِ زایش است

این سحر ِ کلام ِ ذهن ِ نطفه است

 

پ.ن :

نه ابتذال کلمات را، به سیخ کشیده ام

نه با بازی واژه ها، ادبیات را به سُخره گرفته ام

نه فلسفه ی اندیشیدن را، در ایهام ادبیات گم کرده ام

نه قوانین حقوق بشر را، نادیده گرفته ام

و نه ذهنیت اخلاق گرا را، زیر پا له کرده ام

فقط زاییده ام

این جنین می تواند همچون کودکی معصوم، آرامش دستان شما را پذیرا باشد

                   یا همچون جانی دیوانه، شیهه ی عصیان را برای شما بازخوانی کند

 

پنجشنبه 6 دی 1386
فاحشه ی باکره

 

 من فاحشه ای باکره ام

من هر شب خود را می فروشم به شیطان

و خداست که مرا می رباید به بهایی گزاف تر، از آغوش ِ شیطان

تا دلفریب تر کند، عیش شبانه اش را

اندامم می بیند خواهشهای بدن ِ او را، که عطش تشنگی آن را مجبور به نعره کشیدن می کند از سر جنون

خوب یادم هست درد ِ چوب ِ حراج را که می خورد بر جسم و روحم

حراج خوبی بود، .... فروخته شدم به او

خوب یادم هست من را سپردند به فرشتگان دوزخ تا بَزَک کنند برای میعاد شبانه

و او که در بهشت ِ برهوت ِ عریانی، از من جانبازی می خواست و نه عشقبازی

و من که مجذوب باختنش بودم، از اعماق ِ وجود ضجه می زدم  صفیر ِ شیدایی را

من دیدم او را، لخت وعور مقابل دیدگانم

من را همانند لعبتی زیبا بازی می داد در ورطه شهوترانی خود

و من خوب می دانستم آداب اغواگری را

به ناز و کرشمه پیاله ای افزودم و درخشش بی رحمانه چشمانش را به کمین نشستم

و چه خوش بود التماس دستهایش بر سینه، ران و بلندیهای باسن

و چه لذت بخش، فرو رفتن در اعماق وجودم

افسار نزدم به بت هوسرانی و در آغوش گرفتم تندیس ِ اندامش را

می رقصیدم و می پیچیدم همراه با او و سر می دادم ناله ی لذت را

در آخرین قدمها در قهقرای ابتذال، به جان خریدم، پس لرزه های وجودش را

آرام گرفت

و فردا

فردا نیز به اندازه هر روز دیگری خوب است، برای عشقبازی، خیانت و وسوسه های هوسرانی

ولی فردا مطمئنا روز خیانت است.

مدتهاست که طعم شیرین خیانت، وا می دارد لبانم را به رقصی دلنشین

همه ما فاحشه های باکره ای هستیم که بارها و بارها در زیر تاخت و تاز بی شرمانه و با شرمانه ی 

ذهن و یا در تنهایی خود، لذت ِ توام با درد ِ گناه ِ فاحشه گی را چشیده ایم

ما همه تن فروشیم و خودفروش